زِدْ عِـچْ آرْ…

~When i don`t get nothing back~

زِدْ عِـچْ آرْ…

~When i don`t get nothing back~

اگه اشتباه نکنم بهمن ماه یا دِی ماه بود...
جلسهٔ مدرسهٔ دخترِ راننده سرویسمون بود برایِ همین یکم دیر تر از همیشه اومد دنبالمون.مدیر مدرسه دخترش گفته بود دانش آموزایِ دهمی که از مدرسۀ نمونه اومدن_که اکثراً از مدرسۀ ما بودن_خیلی ضعیفن و شروع کرد به بد گفتن از اونا و تخریب مدرسه هایِ نمونه.
محدثه هم شروع کرد به دفاع از مدرسه های نمونه و اینکه مدرسه های نمونه سطحشون بالا تر از مدرسه هایِ عادیه و اینجور چیزا و من طبقِ معمول تو سکوت به حرفاشون گوش کردم. 
حرفایِ محدثه به نظرِ من درست بود نه به خاطرِ اینکه خودم تو مدرسه نمونه درس میخوندم  دلیلِ من چیزِ دیگه ای بود.
تو اون سه سالی که من تو اون مدرسه بودم سالی 2 یا 3  بار از ما آزمون جامع میگرفتن که این آزمونا با مدارس دیگه مشترک بود،وقتی نتایج آزمونا میومد در سطح منطقه رتبه های یک تا ده عموماً از مدرسۀ ما بودن از رتبۀ ده به بعد هم، مثلاً بین سه تا دانش آموز نمونه میشد یه دانش آموز مدرسه عادی پیدا کرد.علاوه بر این مورد دانش آموزایِ نمونه تو آزمونایِ تشریحی یا تستیِ دیگه ام موفق تر از بقیه ظاهر شده بودن.

من جلویِ در خونمون پیاده شدم،این در حالی بود که بحثِ محدثه و راننده همچنان ادامه داشت.
بعد از خوردنِ ناهار خواستم یکم بخوابم اما تلاشم برایِ خوابیدن بی فایده بود ذهنم کاملاً درگیرِ این موضوع شده بود که اگه من امسال نمونه قبول نشم چیکار کنم ... اگه برم عادی ممکنِ سالِ بعد در موردِ منم این جوری صحبت کنن و این جور حرفا.
آخر سر انقد فکر کردم که سردرد گرفتم در نهایت وقتی خواستم یه قرص بردارم بخورم تا بتونم درس بخونم مامانم نذاشتُ گفت بیا بشین چای بخور سردردت خوب میشه .
اون روز بابام زود اومده بود خونه ...بابام با دیدنِ قیافم گفت چته؟چرا قیافت اینجوریِ؟
طبق معمولِ مواقعی که می خواستم از جواب دادن طفره برم گفتم هیچی ...اما چند لحظه بعد شروع کردم به گریه کردن و گفتن ترسهام از قبول نشدن تو دبیرستان نمونه.
از این جریان و چجوری آروم شدن من توسط مامانم و حرفایِ بابام میگذرم و میرسم به پریروز!
از دیروزش تو سایت اعلام کرده بودن که جوابا فردا (یعنی پریروز) میاد ... از ساعت دوازدهو نیم در حال چک کردن سایت بودم تا اینکه ساعت سه و نیم جوابا اعلام شد .از استرس دستام میلرزید!
نمی دونم سایت با من مشکل داشت یا چی که هرچقدر مشخصاتمو وارد می کردم می گفت دانش آموزی با مشخصات وارد شده یافت نمی شود...آخر سر مشخصاتمو فرستادم کوثر که اون ببینه قبول شدم یانه. 
تو این فاصله مبینا پیام داده بود که قبول نشدم.
نمی دونم گریۀ اون لحظۀ من به خاطر قبول نشدن مبین بود یا از استرس!
همون لحظه کوثر پیام داد،عکس کارنامرو فرستاده بودو یه پیام که نوشته بود تبریییییک!
 برایِ اولین بار اشکِ شوقو تجربه کردم .به جرئت، اون لحظه یکی از بهترین لحظات زندگیم بود:)
فقط میتونم بگم اون لحظه و قبولی تو مدرسه نمونه رو مدیونِ خدام! 
شُکر



۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۹
زِدْ عِِـچْ آرْ …
اینکه هفت سال به طورِ مداوم اسمِ یه رستورانو که نکاس بوده عکاس میخوندم,خیلی ضایس؟
=|

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۸
زِدْ عِِـچْ آرْ …

درست ۵ روزِ که اینجام! 


وقتی که داشتم میومدم اینجا خیلی هپی بودم خیره سرم،هپی بودن من هم دلیل داشت و چه دلیلی والا تر از وجودِ وای فای؟! 

اما این هپی بودن دیری نپایید چون به محضِ رسیدن فهمیدم که چون تو زمستون کسی دیگه اینجا نمیومده دیگه اینترنتشو تمدید نکردن! 

و من ماندمو خاکی که باید برسر می نهادم=|

بهشون گفتم خب شما الان تمدیدش کنید گفتن که‌‌"نه دیگه تو رو آوردیم اینجا ترک کنی"! 

و again من ماندمو اینترنت همراهی که به معنایِ واقعیِ کلمه افتضاح بود=|

اما من اهلِ ترک کردنو تسلیم شدن نبودمఠ_ఠ. مقاومت من به حدی رسید که حتی با اون نتِ افتضاح استوری میذاشتم اینستاگرام‌ಠ_ಠ. 

دو روز گذشت و روزِ سوم فرا رسید… 

داشتم میرفتم طبقهٔ بالا رو یه نگاه بندازم، اینترنت گوشیمم روشن بود‌، ناگهان علامت +H در قسمت فوقانیِ گوشی نمایان شد، بدین ترتیب سر را بر رویِ سرامیک نهاده و شکر پرودگار خویش را به جا آوردیم و مابقی روزهارا در همان لوکیشن سپری کردیم و خواهیم نمود(t(-.-t. 

اما اینجا بودن خالی از لطف نیست! اینکه بشینی رو اون سکوهای سیمانی که سمتِ راستشونو سیم خاردارا پوشوندن، پات رو بندازی رو اون یکی پات و مردی به نامِ اُوِه بخونی، هم زمان یه بادِ خنک هم بیادو صفحه هایِ کتابو بهم بریزه چنان حسِ خوشایندی بهت دست میده که دوس داری تا ابد همونجا بشینی:)

 از جمله عواملِ دیگری که موجب پایداری من در اینجا شده می تونم به یه کتابخونهٔ جمع و جور اشاره کنم:دی 

بعد از پیدا شدن نت +H تو اینجا، پیدا شدن کتاب 'صد سال تنهایی' قطعاً یکی دیگر از معجزاتِ خداوند محسوب میشود! (خر ذوقینگ) 

الان هم، موندم برم یا بمونم؟! تکلیفم با خودم مشخص نیست=|


امروز تولدِ یک سالگیِ مرگِ مزمن بود، رمانِ آندرومدا:)

من آندرومدا رو مدیونِ مرگِ مزمن اَم… اگه مرگِ مزمن نبود منم آندرومدا نداشتم… تولدت مبارک عاملِ رفاقتِ منو آندرومدا


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۳۳
زِدْ عِِـچْ آرْ …

ترمِ پیشِ زبان گند ترین ترمی بود که داشتم. در توصیفش فقط می تونم از کلمهٔ نفرت انگیز استفاده کنم که تنها دلیلِ نفرت انگیز بودنش هم معلمِ نفرت انگیز ترش بود. 

دیگه کار به جایی رسیده بود که از هر راهی برایِ متقاعد کردن مامانم در بارهٔ این که این ترمو نَرَم استفاده کرده بودمو هیچ کدومشون نتیجه ای نداده بود=| ودر نهایت این مادر ژان بودند که بدون اندکی توجه به خواستهٔ دخترک نوجوانش کیفش را در آغوشش نهاده و وی را راهیِ کلاس می نماید. 

ترمِ پیش بعدِ امتحان فاینال به بچه ها گفتم که ‌‌‌‌"پاچید برید خونه هاتون نماز بخونید دیگه باهاش کلاس نداشته باشیم‌‌". بگذریم که بعضی هاشون گفتن "عه چرا خوب بود که" و همچنین از عباراتی که  بنده در پاسخ به آن دانش آموزان منافق به کار بردم نیز بدون اندکی درنگ عبور می کنیم و به این می پردازیم که اکثر استیودنت ها خواستهٔ اینجانب را اَکسپت نمودند و به رازو نیاز با پروردگارشان پرداختند. 

خداوند نیز خواستهٔ آنان را اَکسپت کرده و در کمال بهت و ناباوری این ترم دادی معلم ما می باشد. t(-.-)t

امروز به اندازه کلِ ترم پیش که سکوت اختیار نموده بیدم تو کلاس نمک پاشی کردمو از فرط شادی  تو پوستِ خودم نمی گنجیدمو نقطهٔ اوجِ این شادی زمانی بود که دادی گُف قراره هر جلسه یه بخشی از برنامه هایِJimmy Fallon رو ببینیم. 

اصلاً هم نمرهٔ افتضاحی که اون معلمِ نفرت انگیز بهم داده برام مهم نیست و مهم نمرهٔ فاینالمه که از چهل،سی و نه شدمt(-.-)t. 

_اولین پستِ وبلاگ:)

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۶ ، ۰۴:۲۱
زِدْ عِِـچْ آرْ …